close
چت روم
اگر من منم،پس کو کدوی گردنم ؟

  • موضوعات
    اطلاعات
      امار کاربران
      افراد آنلاین : 1
      اعضای آنلاین : 0
      اعضا سایت : 14
      آمار بازیدها
      بازدید امروز : 26
      بازدید دیروز : 21
      ورودی گوگل امروز : 0
      ورودی گوگل دیروز : 0
      بازدید هفته : 93
      بازدید ماه : 1,323
      بازدید سال : 6,212
      بازدید کلی : 121,964
      آمار مطالب
      کل مطالب : 209
      نظرات : 9
      اطلاعات سیستم شما
      ای پی : 54.224.100.134
      مرورگر :
      سیستم عامل :
      تاریخ امروز
      امروز :چهارشنبه 05 اردیبهشت 1397
      رتبه آلکسا
    <
    آخرین ارسال های انجمن
    نویسنده : تیک تاک

     

    آورده اند که در روزگاران قدیم ، مرد ساده دلی راهی شهری شد که تا آن وقت به آنجا نرفته بود . در راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید ، کجا برود و چی بخرد و چه چیزها ببیند . او با این فکر و خیالها خوش بود که ناگهان با خود گفت : " این چه کاری است که من می کنم ؟ چرا با دست خود ، دارم خودم را گم می کنم ؟ اگر من در این شهر ، خودم را گم کنم چی ؟ " او مدتی فکر کرد که چگونه مواظب خودش باشد که گم نشود . در این حال در میان راه ، مردی را دید که کدو بار الاغ کرده و می فروشد . با او حال و احوال کرد و گفت : " یک کدوی قشنگ می خواهم ! "داستان ضرب المثل, ساده دل
    کدو فروش گفت : " کدوی قلمی شنیده بودم ، اما کدوی قشنگ نشنیده بودم ."
    مرد ساده دل گفت : " برای اینکه نمی دانی من کدو را برای چه می خواهم ."
    کدو فروش از میان کدوهایش یکی را برداشت و گفت : " بیا اگر در همه دنیا بگردی ، کدویی به این قشنگی پیدا نمی کنی ."
    مرد ساده دل ، کدو را خرید و نخی به آن بست و آن را به گردن خودش آویزان کرد . بعد با خوشحالی به راه افتاد و در دل می گفت : " خیلی خوب شد . این هم نشانه من ، حالا هرجا که بروم ، خودم را گم نمی کنم ."
    مرد ساده دل این را گفت و به راهش ادامه داد . او ساعتها خسته و کوفته رفت و رفت تا به شهر رسید . او مشغول گشت و گذار در شهر شد و نان و غذایی خرید و خورد . چیزی نگذشت که یواش یواش خسته شد . دنبال جایی برای خوابیدن می گشت که درختی را دید . در حالی که کدو از گردنش آویزان بود ، در سایه درخت خوابید . از آنجایی که خسته شده بود ، خوابش سنگین شد . از قضا مرد بیکار و حیله گری از آنجا می گذشت . خواست تفریحی کند . خیلی آهسته طوری که مرد ساده دل بیدار نشود ، کدو را از گردن او برداشت و به گردن خودش آویزان کرد و همان جا خوابید .
    مرد مسافر پس از مدتی از خواب بیدار شد . سرگردان و حیران دور و بر را نگاه کرد . نمی دانست کجاست . دست به گردنش کشید . از کدو خبری نبود . نگاهی به مردی انداخت که کنارش خوابیده بود . دید که کدو از گردن او آویزان است . او را بیدار کرد و گفت : " بلند شو ببینم ."
    مرد بلند شد و گفت : " چه خبر شده ؟ چرا مرا از خواب بیدار کردی ؟ "
    مرد ساده دل گفت : " راستش را بگو . این کدو در گردن تو چه می کند ؟ "
    مرد گفت : " این کدو از اول همین جا بود که هست ."
    مرد ساده دل گفت : " یعنی چه ؟ مگر می شود ؟ "
    مرد گفت : " مگر چی شده ؟ "
    مرد ساده دل گفت : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ اگر تو منی ، پس من کی ام ؟ "
    از آن پس درباره کسانی که در کارهایشان بسیار ساده اندیش هستند و از روی فکر و اندیشه عمل نمی کنند ، این ضرب المثل را به کار می برند و می گویند : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ "


    بازدید : 139 | نظرات ()
    مطالب مرتبط
    ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی