close
چت روم
درد دل دختری با مادرش

  • موضوعات
    اطلاعات
      امار کاربران
      افراد آنلاین : 1
      اعضای آنلاین : 0
      اعضا سایت : 14
      آمار بازیدها
      بازدید امروز : 29
      بازدید دیروز : 32
      ورودی گوگل امروز : 0
      ورودی گوگل دیروز : 3
      بازدید هفته : 179
      بازدید ماه : 1,765
      بازدید سال : 3,230
      بازدید کلی : 118,982
      آمار مطالب
      کل مطالب : 209
      نظرات : 9
      اطلاعات سیستم شما
      ای پی : 54.196.145.24
      مرورگر :
      سیستم عامل :
      تاریخ امروز
      امروز :پنجشنبه 03 اسفند 1396
      رتبه آلکسا
    <
    آخرین ارسال های انجمن
    نویسنده : تیک تاک

     

    دختری با مادرش در رختخواب

     

    درددل می کرد با چشمی پر آب

     

    گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

     

    زندگی از بهر من مطلوب نیست

     

    گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

     

    روی دستت باد کردم مادرم!

     

    سن من از بیست وشش افزون شد

     

    دل میان سینه غرق خون شد

     

    هیچ کس مجنون این لیلا نشد

     

    شوهری از بهر من پیدا نشد

     

    غم میان سینه شد انباشته

     

    بوی ترشی خانه را برداشته!

     

    مادرش چون حرف دختش را شنفت

     

    خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

     

    دخترم بخت تو هم وا می شود

     

    غنچه ی عشقت شکوفا می شود

     

    غصه ها را از وجودت دور کن

     

    این همه شوهر یکی را تور کن!

     

    گفت دختر ،مادر محبوب من!

     

    ای رفیق مهربان و خوب من!

     

    گفته ام با دوستانم بارها

     

    من بدم می آید از این کارها

     

    در خیابان یا میان کوچه ها

     

    سر به زیر و با وقارم هر کجا

     

    کی نگاهی می کنم بر یک پسر

     

    مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

     

    غیر از آن روزی که گشتم همسفر

     

    با سعیدو یاسر و ایضا صفر

     

    با سه تاشان رفته بودم سینما

     

    بگذریم از مابقی ماجرا!

     

    یک سری هم صحبت صادق شدم

     

    او خرم کرد آخرش عاشق شدم

     

    یک دو ماهی یار من بود و پرید

     

    قلب من از عشق او خیری ندید

     

    مصطفای حاج علی اصغر شله

     

    یک زمانی عاشق من شد،بله

     

    بعد جعفر یار من عباس بود

     

    البته وسواسی وحساس بود

     

    بعد ازآن وسواسی پر ادعا

     

    شد رفیقم خان داداش المیرا

     

    بعد او هم عاشق مانی شدم

     

    بعد مانی عاشق هانی شدم

     

    بعدهانی عاشق نادر شدم

     

    بعد نادر عاشق ناصر شدم

     

    مادرش آمد میان حرف او

     

    گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

     

    گرچه من هم در زمان دختری

     

    روز و شب بودم به فکر شوهری

     

    لیک جز آن که تو را باشد پدر

     

    دل نمی دادم به هرکس اینقدر

     

    خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

     

    واقعا که پوز مادر را زدی منبع:http://ticktalk.rozblog.com/


    بازدید : 149 | نظرات ()
    مطالب مرتبط
    ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی